بارون پاييزی

 

 

مژهسلام

من و آقایی رفتیم تالار رزرو کردیم برای تاریخ 22 تیر ماه سال دیگه.خیلی خوشحالم.البته چون بیشتر جاها رزرو شده بود مجبور شدیم وسط هفته بگیریم.اما بازم خیلی خیلی خوشحالم.امیدوارم این چند ماه هرچی زودتر بگذره .

راستی چند جمله قشنگ از دکتر شریعتی شنیدم خیلی خوشم اومد میگزارمش اینجا امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری.

 

----------

 

 

به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد.

-----------

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.

 

----------

 

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند.

 

----------

 

 

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸ - شيما

 

سلام

عید غدیر خم را به همه شیعیان تبریک میگم.

راستش من از این به بعد دیگه واقعا میخوام زود به زود بیام.چون دیگه تو محل کارم اینترنت دارم برای همین دیگه وقت بیشتری دارم.

از خودم اگه بخوام بگم :

مشغول جهاز خریدن و آماده کردن مقدمات زندگی مشترک با آقایی هستم.خیلی خوشحالم و امیدوارم هر چه زودتر کارامون تموم بشه که خیالم راحت بشه.راستش خرید کردن خیلی خیلی کیف داره.فکر میکنم استفاده از این وسایل نو خیلی بیشتر هم کیف داشته باشه.البته تقریبا تمام وسایلم رو خریدم فقط مونده سرویس خواب و مبلمان که اونم برای آخر سره کا انشالله خونمون رو گرفتیم.راستش روزها مثل برق و باد میگذره ولی من خوشحالم چون دوست دارم تند تند بگذره .

دلم برای دوستای خوبم خیلی تنگ شده وفای عزیزم.شیوا جونم، نسرین گلم،شیما خانومی،صنم عزیز و...

امیدوارم منو فراموش نکرده باشید و باز هم به من سربزنید و منو مورد لطف خودتون قرار بدید.

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸ - شيما

 

سلام دوستای عزیز

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان را تبریک میگم.امیدوارم همگی دست پر از این ماه مهمانی خدا بیرون بیایم.

بعد از چند روز ار مسافرت اومدم و سر کار اومدن خیلی سخته.و دلم برای شوهر جونی خیلی خیلی خیلی تنگ شده.آخه ۵ روزی تمام مدت پیش هم بودیم برای همین خیلی بهش عادت کردم.و دوریش یه خورده سخته.

بالاخره همین دوری هاست که رابطه رو قشنگتر میکنه پس سعی میکنم زیاد سخت نگیرم .ولی اونروزی که ازش جدا شده قیافم این شکلی شده بودافسوس

حالا خودمم خنده ام میگیره.

به قول خواجه شیرازی

از صبر عاشق خوشتر نباشد

صبر از خدا خواه صبر از خدا خواه

شیوای عزیزم خواسته بود از حال و هوای اینروزهام بدونه

راستش خیلی عالیه فکر میکنم بهترین دوران زندگی این دوره باشه.البته سختی های خودش را هم داره ولی بازم خدا رو شکر.

خب من سعی میکنم بازم زود بیام.بای بای

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸ - شيما

 

سلام

الان سر کارم.یه شرکت بازرگانی .یه محیط آروم با یه همکار خیلی خوب.

روزهای خوبی رو خدا رو شکر در کنار همسر عزیزم طی میکنم.دنبال خرید و ... اینجور کارا.

خیلی دلم میخواست زودتر از اینا میومدم اما قبلا گفتم که مشکل بود.دلم برای همه دوستای عزیزم تنگ شده بود خیلی خیلی

امیدوارم همه به عشقشون برسن که این لذت رو همه ببرن.

 

 

 

اومدی صداتو قربون این همه وفاتو قربون

میدونی که جات تو قلب یاره

پیش تو دلم بهاره عاشق روزگاره

 

 

فعلا بای بای

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸ - شيما

سلام

دوستای گلم

منو ببخشید ولی مدتیه که کامپیوترم خراب شده و من نتونستم بیام.به محض اینکه درست شه دوباره میام.

خیلی دلم برای محیط اینجا تنگ شده بود.

راستی من و علی عزیزم ١٠ اردیبهشت عقد کردیم.امیدوارم همه عاشقا به عشقشون برسن.

دوباره میام دوستای گلم.خیلی دوستتون دارم.منو فراموش نکنید.

فعلا خداحافظ.

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸ - شيما

 

سلام خوبید؟ من که خیلی خوبم. چند روز پیش رفته بودم اراک خونه فامیلای آقایی خیلی خوش گذشت.خیلی آدمهای خون گرم و خوبی بودن آنقدر دوستشون داشتم که بازم دوست دارم برم اونجا انشالله عید اگه بشه دوباره میریم. بس هوا هم خیلی عالی بود چون منطقه کویریه روزها گرمه شبها سرد.نمیدونید منظره ستاره ها تو شب چقدر قشنگه با آقایی دو تایی 1 ساعت زیر آسمان وایسادیم و ستاره هارو نگاه کردیم. اما بعدش برگشتم خیلی بد بود هم اینکه از آقای جدا شده بودم سختم بود هم اینکه مامان رفته بود مشهد و خونه خیلی سوت و کور بود.با نبود مامانم هم بیشتر کارای خونه پای منه برای همین خیلی خسته شدم و وقت هم نکردم که آپ کنم. ولی انشالله فردا داره میاد و من خیلی خوشحالم .خدا سایه همه پدر و مادرهارو روی سر خانواده شون نگه داره. در مورد کار هم یکی دو جا رفتم که تو یکیش هم دو روزی آزمایشی رفتم اما بعدش فهمیدم که هم منشی هم آبدارچی میخواهند برای همین نموندم حالا هم باز دوباره دارم میگردم.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧ - شيما

 

سلام

من اومدم .از همه دوستای گلم ممنونم که به یاد من هستن.راستش چند وقته در به در دنبال کارم و روزی سه چهار جا رو سر میزنم اما دریغ.....

نمیدونم امیدم به خداست ولی از بیکاری دیگه خسته شدم.برام دعا کنید . حال علی عزیزم هم خوبه خدارو شکر که اونو دارم چون خیلی تکیه گاه خوبیه و همفکر یاش بهم خیلی کمک میکنه.

راستی چقدر چند روزه هوا عالیه .کاش یه ذره بارون هم می اومد تا هوا شاعرانه تر بشه.

خدایا از همه لطفی که به دلهای عاشق داری ازت ممنونم و امیدوارم روزی باشه که همه عاشقها به عشقشون برسن.

نخ داخل شمع از شمع پرسید چرا وقتی من میسوزم تو اشک میریزی *شمع گفت مگه میشه کسی که تو قلبمه داره میسوزه من اشک نریزم


راستی من با علی جونم به عروسی پسر عموش دعوت شدیم. وقتی روی کارت ادامه اسم علی نوشته بود  و بانو آنقدر ذوق کردم که نگو.٢٠ مهر بود که با علی و خانوادش رفتیم خیلی خوش گذشت بیشتر فامیلهای پدری علی رو آنجا دیدم.خیلی مهربون و خوب بودن.از همه بیشتر شب دنبال ماشین عروس خوش گذشت تو خیابونها کلی دور زدیم.

عاشقانه

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧ - شيما

 

سلام

منو ببخشید که دیر به دیر میام.

دوتا مشکل بزرگ داشتم یکی اینکه اینترنتم مشکل پیدا کرده بود .یکی هم واقعا وقت نداشتم از بس که اینور و اونور دعوت بودیم که نتونستم.

دلم برای دوستام خیلی تنگ شده.

امیدوارم همه حالشون خوب باشه.

روز به روز دارم به عزیز دلم علاقه مند تر میشم.خدایا متشکرم .از بودن در کنارش واقعا لذت میبرم .حالا قراره آخر این هفته با خانواده من بریم مسافرت .بازم میام و از سفرم میگم. دوستتون دارم دوستای گلم.

لبخند                     چشمک                          لبخند

مردمانی که ......

در میان مردمان چه حقیرند آنانی که نه جرات دوست داشتن دارند، نه اراده‌ی دوست نداشتن، نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن و با این حال مدام شعر عاشقانه می‌خوانند...

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧ - شيما

اولین مسافرت با عشقم

سلامعینک

منو ببخشید  که دیر به دیر میام .

راستش مسافرت بودم.  اونم با آقایی و خانوادش. خیلی خیلی خیلی بهم خوش گذشت.شهر رامسر رفته بودیم .من کوچک که بوم با خانوادم رفته بودم ولی بعده ها  بیشتر چالوس و نور میرفتیم.اما واقعا رامسر شهر زیباییه.مخصوصا هتل قدیمش و کاخی که متعلق به شاه بوده و الان موزه شده.خیلی جذاب بود من عاشق جاهای قدیمی و تاریخی هستم  و خیلی بیشتر لذت بردم چون آقایی هم کنارم بود.ولی واقعا روحیه ام عوض شد و خیلی خوشحالم .فقط از وقتی برگشتم دلم برای آقایی خیلی تنگ میشه البته هر روز میبینمش ولی اونجا واقعا خاطره خوبی شد برام .خدایا ازت ممنونم. امیدوارم همه این روزهای خوش رو تجربه کنن.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٧ - شيما

 

سلام ممنونم از همه دوستان گلم که تبریک گفتند برای همه دعا میکنم البته اگه مقبول خدای متعال باشه.امیدوارم این روزهای قشنگ برای همه عاشقای دنیا وجود داشته باشه. راستش همه این اتفاقات آنقدر یکهویی شد که خودمون هم فکر نمیکردیم ولی واقعا وقتی قدم پیش گذاشته میشه همه چیز به سرعت جلو میره.آنقدر که اصلا آدم نمیتونه باور کنه .برای مکن از همه مهمتر رضایت خانوادهامون بود (علی عزیزم عاشقتم )

قلب     قلب     قلب    قلب     قلب     قلب   قلب     قلب     قلب   قلب     قلب     قلب قلب     قلب     قلب 

داستانی کوتاه و زیباچشمک

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.

 

 

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند


«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧ - شيما